+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 14:59 توسط (¯`·.وحید.·´¯) |
تو به من خندیدی و ندانستی هیچ من با چه دلهره از با غچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی هنوز سالهاست خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم ومن در این فکرم که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت 
+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 14:1 توسط (¯`·.وحید.·´¯) |
چقدر دوست داشتم یک نفرازمن می پرسید چرا نگاهت آنقدر غمگین است؟چرالبخندهایت آنقدربی رنگ است!اما افسوس... هیچ کس نبود همیشه من بودم و من وتنهایی پرازخاطره آری با تو هستم با تویی که از کنارم گذشتی و یکبارهم نپرسیدی چرا چشمهایت بارانیست...![]()
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 16:52 توسط (¯`·.وحید.·´¯) |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 12:15 توسط (¯`·.وحید.·´¯) |
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 19:4 توسط (¯`·.وحید.·´¯) |
این دفعه تصمیم گرفتم آدرس چندتا سایت باحالو به شما دوستان بدم و امیدوارم خوشتون بیاد. راستی میخوام بعد از 20/4 قالب وبلاگ رو عوض کنم حالا شاید بگید چرا اون وقت....آخه ...چون …آره..(ت). عکس خود را روی اسکناس قرار دهید 
+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 11:12 توسط (¯`·.وحید.·´¯) |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 12:44 توسط (¯`·.وحید.·´¯) |
- هيچ وقت نخواسته ام جاي فرشته اي باشم که تاريخ را مينويسد. - وقتي اميد در بهشت نيست، پس براي زمين معجزه است. و من هنوز با «اميد» زنده ام. ......................................
روزهاي تکراري، داستانهاي تکراري، سرنوشتهاي تکراري .
بيچاره فرشته ...
روز آخر، تمام يادداشتهاي او ، کوچکترين نقطه عالم را هم پر نخواهد کرد.
+ نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386ساعت 23:24 توسط (¯`·.وحید.·´¯) |